صداقت رسانه‌ها از دید مردم

عده‌ای باور دارند که رسانه‌ی ملی (صدا و سیما) در خبررسانی صداقت‌ ندارد ولی در عوض رسانه‌های خارج از کشور راست‌گو و صادق هستند. عده‌ای دیگر نیز عکس این قضیه را در سر خود می‌پرورانند.

در نظر من باور هردو صحیح نیست. رسانه‌ها وظیفه‌ی خبررسانی صحیح را به عهده ندارند. آنها برای اهداف سیاسی و منفعت‌طلبانه تاسیس می‌شود و نه صرفا برای خدمت به مردم و سرگرمی برای اوقات فراغت.

آیا فکر می‌کنید هزینه‌های کلانی که برای تاسیس یک شبکه تلوزیونی می‌شود به جهت چشم و ابروی من و شماست؟!

قضاوت با خودتان است و بنده سخت در تعجب هستم که عده‌ای خیال می‌کنند آنها خوبند و ما بد و یا ما خوبیم و آنها بد.

لوسیفر

دیگر مثل زمان قدیم اشتیاق به وبلاگ‌نویسی ندارم. یاد آن روزها بخیر که با ذوق پشت رایانه می‌نشستم و افکارم را نسبت به هرچیزی که تجربه کردم، مرور می‌کردم و موضوعی را بسط داده و راجع به آن می‌نوشتم.  چند ساعت بعد از انتشار هر پستی وبلاگم را بازبینی می‌کردم تا نظرات را بخوانم و پاسخ دهم. این روزها دیگر مثل آن روزها نیست. چیزی در من مرده و همان هم باعث شده آن وجد و هیجان و تشنگی نسبت به نوشتن بمیرد. آن وبلاگ‌ و وبلاگ‌ها دیگر حذف شده و آن دوران هم برنخواهد گشت. و این تنها وبلاگی‌ست که نه علاقه‌ی چندانی برای به روزکردن مداوم آن دارم و نه قصد حذف آن را. و البته شاید روزی برسد که شوق نوشتن در وجودم زبانه بکشد.

موضوعات مختلفی به ذهنم می‌رسد ولی حوصله تفکر و پرداختن به آن را ندارم. به طور مثال از برپا شدن مکانهای عزاداری و فرا رسیدن ماه محرم. از وضعیت جامعه‌ی رو به افول. و وقتی بنویسم متهم می‌شوم به همسو شدن با غرب و کافر بودن. می شوم دست راست شیطان. می شوم لوسیفر!

قیمت زندگی

کاش قبل از تولد، زندگی مثل پیراهنی بود که قبل از خریدش آن را پرو می‌کردیم. سپس برای آن هزینه می‌کردیم. زیرا زندگی به قیمت عمر تمام می‌شود.
همواره به حال کسانی که از همان کودکی یا از نوجوانی استعداد و علاقه و راه زندگی خود را می‌یابند غبطه می‌خورم. دلم می‌خواهد کسی چون رامین جوادی بودم. یا کسی چون یانی.
دلم خیلی گرفته. از اینکه در این سن هنوز سرگردان هستم و توان و امکان دستیابی به علاقمندی‌هایم ممکن و موجود نیست. همیشه به حال این افراد، وجودم از حسادت لبریز می‌شود و آرزوی چون رامین جوادی بودن را دارم. زندگی بسیار گران قیمت است و زمانی که فرصت‌ها را ارزان از دست بدهیم، وقتی متوجه آن می‌شویم که افسردگی تمام وجود آدمی را بلعیده است.



پی نوشت:
چندین سال پیش سریال فرار از زندان را تماشا می کردم. از موسیقی تیتراژ و متن آن بسیار خوشم آمد و نام سازنده آن را یافتم که رامین جوادی بود. از یک ماه پیش شروع به تماشای سریال Game of Thrones کردم و باز از موسیقی متن آن خرسند شدم و باز به نام رامین جوادی برخوردم.
سراغ پیشینه اش رفتم و فهمیدم که وی از چهار سالگی با ارگ آشنا شده و از سنین بالاتر با گیتار و پیانو. از سن 13 سالگی برای موسیقی متن یک فیلم تلاش کرده و فهمیده  که شغل آینده اش همین خواهد بود.

تفسیر و تعبیر شما از این شعر چیست؟


یک روز رسد غمی به اندازه کوه
یک روز رسد نشاط اندازه دشت
افسانه زندگی چنین است عزیز
در سایه کوه باید از دشت گذشت

                                   " مجتبی کاشانی"

تو ذهن خود نیستی

هنگامی که آگاهی به بیرون هدایت می‌‌شود، ذهن و جهان پدید می آید. و هنگامی که این آگاهی به درون هدایت می‌شود، مبدا خویش را درک می‌کند و به خانه‌اش، درونِ آن نامتجلی باز می‌گردد.


تمرین نیروی حال | اکهارت تول

تبلیغات یا گدایی؟

در زمان‌های قدیم و نه چندان قدیم متکدیان را در سطح شهر می‌دیدیم که با حقه‌ و ترفندهای مختلفی اقدام به گدایی می‌کردند. میزانِ تبلیغات فراوان صدا وسیما به حد تهوع آوری رسیده است که می‌توان آن را با تکدی‌گری مثال زد که بسیار وجه تشابه دارد.

پخش فراوان تبلیغات در صدا و سیما و سبک آن، به حدی نزول کرده که دیگر نمی‌توان آن را تبلیغ نامید. دقیقا شده همان حقه‌بازی و تکدی‌گری. تبلیغات فراوان در انواع مختلف آن در صدا و سیما به جایی رسیده که غیرمستقیم می‌گویند: تورو خدا از من بینوا خرید کنید.

منتها تنها تفاوت تبلیغات با گدایی، در وعده‌های سرخرمنِ جایزه‌های نقدی و غیرنقدی آن است. مثل این است که هنگام پیاده‌روی در خیابان مردی با کت و شلوارِ شیک سر راهتان سبز شود و مؤدبانه درخواست وجه نقد کند.

رهایی

سرآغاز رهایی آن هنگام است که درک کنی تو فکر کننده نیستی. همین که به تماشای فکرکننده می‌نشینی، سطح بالاتری از آگاهی فعال می‌شود. آنگاه کم‌کم پی می‌بری‌‌ که ورای فکر گستره‌ی وسیعی از شعور وجود دارد و فکر تنها بخش کوچکی از آن شعور است.

همچنین درمیابی تمام چیزهای به راستی مهم، مانند زیبایی عشق آفرینش شادی و آرامش درونی، جایی ورایِ ذهن طلوع می‌کند؛ آرام‌آرام بیدار می‌شوی.


تمرین نیروی حال | اکهارت تول

با کلام خود گناه نکنیم

وقتی جهان را از طریق چشم انتقام می بینیم توجیه شقاوت آمیزترین رفتارهایمان آسان می‌شود. اما آنچه نمی‌بینیم این است که با سوءاستفاده از کلام خود خودمان را عمیق‌تر در دوزخ جا می‌دهیم.


چهار میثاق | دون میگوئل روئیز

آزادی

تنها حقیقت ما را آزاد خواهد کرد.

تو برای انجام کار مهمی خلق شدی

در این دنیا اگر همه چیز را فراموش کنی باکی نیست. تنها یک چیز را نباید از یاد برد. تو برای کاری به دنیا آمدی که اگر آن را انجام نرسانی، هیچ کاری نکرده‌ای. از آدمی کاری برمی‌آید که آن کار نه از آسمان برمی‌آید و نه از زمین و نه از کوه‌ها، اما تو می‌گویی کارهای زیادی از من برمی‌آید، این حرف تو به این می‌ماند که شمشیر گرانبهای شاهانه‌ای را ساطور گوشت کنی و بگویی آن شمشیر را بیکار نگذاشته‌ام، یا اینکه در دیگی زرین شلغم بار کنی یا کارد جواهرنشانی را به دیوار فرو ببری و کدوی شکسته‌ای را به آن آویزان کنی. این کار از میخی چوبین نیز برمی‌آید. خود را اینقدر ارزان مفروش که بسیار گرانبهایی! بهانه می‌آوری که من با انجام دادن کارهای سودمند روزگار می‌گذرانم. دانش می‌آموزم، فلسفه و فقه و منطق و ستاره‌شناسی و پزشکی می‌خوانم، اما این‌ها همه برای تو است و تو برای آن‌ها نیستی. اگر خوب فکر کنی درمی‌یابی که اصل تویی و همه این‌ها فرع است. تو نمی‌دانی که چه شگفتی‌ها و چه جهان‌های بیکرانی در تو موج می‌زند. آخر این تن اسبِ توست و این عالم آخور اوست؛ غذای اسب، غذای سوار نباشد.

فیه ما فیه | مولانا

زامبی


به جایی رسیدم و طرز فکری در ذهنم نقش بسته که کمتر از کسی دلخور، ناراحت و یا عصبی می‌شوم. فقط غباری از افسردگی وجودم رو فرا گرفته. آدم‌های گمشده در پیچ و تاب مشکلات عدیده زندگی تبدیل به زامبی شدند. آدم‌های بیمار که محصول جامعه‌ی بیمار هست.
رفته بودم پیش مشاور که حالم خوب بشه، حرف‌هایی زد که دنیا بیش از قبل در جلوی چشمانم تیره و تار شد. در حالتی سپری می‌کنم که سگ‌دو زدنها برای زندگی و امرارمعاش و غیره و غیره در نظرم جدی نیست.
در این جامعه تقریبا داریم می‌شویم مثال آن زامبی‌های فیلم و سریال‌ها که دیگران را به دندان می‌کشند. تفاوت ما به آنها تنها در این است که زندگی و معیشت را به دندان گرفته‌ایم و به گرفتاری‌های‌مان چنگ می‌زنیم. اگر زندگی این است که قبل از ما کسانی دیگر فیلم‌نامه‌ و دکور حیات آدم‌ها را چیده و نگاشته‌اند، من یکی این زندگی را نمی‌خواهم.

زامبی: آدم‌هایی که هدف و آرزویی ندارند و اوقات‌شان به روزمرگی  و بطالت می‌گذرد.

یادش بخیر

یاد آن آخرِ هفته‌ها بخیر، حتی روزهایِ انتظار؛ 
روزهای شنبه تا چهارشنبه، مثل بنایِ یادبودی جاودانه از جا تکان نمی‌خوردند.

فهم عشق

در فیلم Her آن موجود مجازی عشق را عمیق‌تر از انسانها درک می‌کرد. و احساسات ناشی از عشق را بهتر از ما با کلمات توصیف و اجرا می‌‌کرد. زیرا فاقد وجود مادی بود. دور از امیال و خواسته‌های تن و ذهن.

عشق نیاز به شعور و درکی عمیق دارد. برای بقاء یک عشق باید مراقبت کرد. برای نگهداری و پرورش عشق باید یک جای خاص را برای آن در وجودمان لحاظ کنیم. باید از دیگر چیزها دور نگه داشته شود تا آلوده نشود. چیزهایی همچون نیازهای مادی و جسمی و دیگر خواسته‌ها. و به همین علت است که نیاز به شعور و درکی عمیق دارد.

روزها به نامِ روزهای انسانیت باشد.

کاش حقوق بشری که آنان از آن دم می‌زنند، یا اینان که سنگ اسلام و شهیدان را به سینه می‌کوبند، واقعا از بنیاد و ریشه‌ی آن بود و واقعی. ولی متاسفانه تمام آنها و اینها از روی تظاهر است. چون پای پول و قدرت و شهرت و حفظ منفعت‌های دنیا درمیان است.

این مسائل انسان‌دوستانه فقط ابزاریست در جهت استفاده از عواطف و احساسات بشر برای خودخواهی‌هایشان. اینان و آنان اگر در ظاهر به ماکیاولیسم اعتقادی ندارند ولی در عمل ماکیاول دوآتشه هستند.

کنترل ذهن تک‌تک مردم برای حفظ منافع عده‌ای که اداره نظام را برعهده دارند کاری بس دشوار است. ولی با استفاده از علوم انسانی و تحقیق و پژوهش وسیع این کار را ساده می‌کنند. یعنی خود مردم خودشان و یک‌دیگر را در بند کنند. به این شکل حفظ منافع‌شان ساده‌تر می‌شود. 

برای مثال از جامعه‌ی کوچک، مثل محیط یک اداره استفاده می‌کنم: من شاغل در یک اداره هستم و فرضا رئیس قسمتی از اداره هستم و یا درصدد ارتقاء خود هستم. اگر بر بی‌عدالتی مقام بالاتر انتقاد کنم و یا از سیستم فاسد اداری حرفی بزنم و معترض باشم، بدون شک ارتقا سمت اتفاق نخواهد افتاد و در پی آن خبری از افزایش حقوق نخواهد بود که به زخم زندگی بزنم تا از لحاظ معیشت، زندگی آسوده‌ و آسان‌تری داشته باشم. پس ابتدا خود را در بند آنان کرده و سپس زیردستان خود را در بند خود.

این یعنی اسارت. به عبارتی در بند کشیدن ذهن خود و دیگران. عدم آزادیست وقتی خودمان نباشیم. و اگر شبیه دیگری و دیگران نباشیم، وضعیت مادی‌مان به خطر می‌افتد.

وقتی طرف معامله‌ام یک آدم و یا سیستم اداری باشد و آزادی‌ام را به حصر بکشانم به طوری طبیعی احساس خطر خواهم کرد که مبادا شانس به دست آوردن رتبه بالاتر را از دست بدهم. پس تن به اسارت داده و پس از مدتی کرسی ریاست و مدیریتی را کسب می‌کنم. حقوق و مزایای بالاتر آن پست به من امکان خریدن خانه بزرگتر و خرید تجهیزات اضافی زندگی و همینطور فرصت رفتن به ماموریت‌ها و سفرهای اداری و غیر اداری را پیدا می‌کنم و یا حتی از لحاظ مالی به این آزادی دست می‌یابم که در کشوری دیگر ساکن شوم و به اصطلاح احساس آزادی کنم. ولی متاسفانه ذهنم و وجودم در زنجیر منافع پیچیده شده‌اند و خودم از آن بی‌اطلاع هستم و همواره حس نارضایتی در من دور می‌زند و روحم را می‌خراشد و نمی‌دانم علت اصلی چیست.

در چنین جامعه‌ای افسردگی و پریشان حالی برسر مردم سایه می‌افکند و عده‌ای محدود به خواسته‌ی خود می‌رسند. که همان کنترل ذهن است. کاش وخامت اوضاع فقط در همین حد بود. 

کاش به جای نام‌گذاری روزهایی به نام روز زن و مرد و دختر و غیره، روزهای‌مان روزهای انسانیت بود و کوشیدن در جهت تحقق آن و نه صرفا ثبت در تقویم کاغذی.

ما پیش از آنکه برچسب مذهبی را بر خود بزنیم، یک انسانیم. مذهب را دلیلی ساخته‌اند که بریکدیگر بتازیم در صورتی که مسیر اصلی مذهب می‌خواهد که انسان باشیم و آزاده.

می‌دانم که نتوانستم حرف حق را ادا کنم و مجبور شدم مثالی سطحی را توضیح دهم. و به همین علت پوزش می‌خواهم. )

بزرگ‌نمایی بخشی از نفس است.

این گزیده مننی‌ست از یک کتاب که پاسخ سوال چند سال پیش‌ام بود: 
و به‌ یاد بسپار که چگونه خواهی دانست که آیا برنفس چیره ‌شده‌ای یا به ورای آن رفته‌ای. اگر بر نفس غلبه کرده باشی، آنوقت فروتن می‌شوی. اگر به ورای نفس رفته باشی، نه فروتن هستی و نه مغرور. زیرا کل آن مورد ازبین رفته است. فقط یک انسان نفسانی و مغرور است که می‌تواند فروتن باشد. وقتی نفسی وجود نداشته باشد، چگونه می‌توانی فروتن باشی؟ چه کسی فروتن خواهد بود؟ آنگاه تمام آن پایه و اساس از آن زیر ناپدید می‌گردد. پس هرگاه بر نفس غلبه کنی، به فروتنی تبدیل می‌شود. وقتی به ورای نفس رفته باشی، انسان فقط از آن دام آزاد می‌شود. او نه فروتن است و نه مغرور. او ساده است؛ صادق است، ‌اصیل است. او نه در این سو و نه در آن سو بزرگنمایی نمی‌کند.
بزرگ ‌نمایی بخشی از نفس است. نخست بزرگنمایی می‌کنی که، ”من بزرگترین انسان هستم؛“ سپس بزرگنمایی می‌کنی که، ”من فروتن‌ترین هستم!“ نخست ادعا می‌کنی که، ”من کسی هستم،“  انسانی ویژه هستم ! سپس بزرگ‌نمایی می‌کنی که ، ”من کسی نیستم!“ ولی ویژه هستم.

در موسیقی عالمی دارم

هر جمله‌ای را که در مورد عالم موسیقی و نواها بیان کنم، باز از گفتن حق مطلب و احساس واقعی خود کوتاهی کردم. علی‌الخصوص در مورد برخی از قطعه‌های ویولون فردین خلعتبری. 
- گویی بدن من سیمهای ویلون است و آرشه را به جانم کشیده می‌شود.
- دیگر اینجا نیستم. یکی از نوت‌های آن در یک لحظه مرا به دنیایی دیگر منتقل می‌کند. به واسطه‌ی همان نیرویی که در سرم حس می‌کنم. دلم می‌خواهد همان‌جا بمانم.
- به یک لحظه شاهد پرکشیدن تمام وجودم هستم.
- گویی در میان آن نوت‌ها قرار می‌گیرم و دلم می‌خواهد خودم به موسیقی بپیوندم.
-نوازنده‌ای که موسیقی‌ای می‌نوازد مانند حس مادر شدن است. مادری که حس یک وجود را در وجود خویش می‌پروراند.

سعی کردم در چند مورد حس‌ام را بیان کنم، اما باز که مرور می‌کنم یک‌درصد حسم را هم درست بازگو نکردم.

ظرف تهی وجود

اینکه چه چیزی و چه مواردی می‌تواند زندگی‌ام را متحول و پرشور و خاص کند، بارها به آن فکر کرده‌ام. امروز در حالی‌که غبار زمان نیمی از عمر و همانطور آرزوهایم را پوشانده است، جرقه‌ای ذهنم را مشغول کرد.
در طول زندگی‌ام به هرچه که نگریستم و رو به زندگی هرکسی که کردم پاسخی متقاعد کننده‌ای نیافتم. داشتن شغل مورد علاقه، خانه و اتومبیل دلخواه قاعدتا ملزومات زندگی و رفاه اولیه زندگی هستند ولی در نهایت کافی و ایده‌آل نبوده و در مجموع تعریفی جامع از خوشبختی نیستند. هرچند در آغاز راه و گردآوری این اسباب، در آرزو و خیالم/مان، معمولا خوشبختی به نظر می‌رسند؛ سپس در تلاش به دست آوردن‌شان برمی‌آییم.
تشکیل خانواده و وجود همسر و فرزند هرچند خواستنی و زیبا به نظر می‌آیند باز خلایی حس می‌شود. با تمام این دست‌آوردها بعد از گذشت دوره‌‌ای از این وضعیت در ناخودآگاه‌ام حسی به سراغم می‌آید که از من می‌پرسد: " که چه؟ "

بعد از طی مسیر و به ثمر رسیدن، در غایت به فعل درآمدن آرزوها، بعد از مدتی نارضایتی وجودمان را فرا می‌گیرد. چرا که وارد دوره‌ای دیگر از یکنواختی گشته‌ایم. خواسته‌ها و آرزوهای‌مان متجلی شده‌اند ولی آن ظرف تهیِ وجود، از وضعیت بی‌سر و سامانش (خالی بودنش) سرزنش‌مان می‌کند. اگر این تهیِ وجود را نادیده بگیریم، دوباره و دوباره شروع به فهرست کردن تمایلات جدید ولی از جنس همان آرزوهای پیشین می‌کنیم.
قصدم این نیست که تلاش برای رسیدن به شغل، درآمد مناسب و حتی ثروت مادی و در نتیجه تشکیل خانواده را بیهوده و غیرالزامی بدانم، نه. هرگز منظورم چنین نیست. تکمیل این شرایط یعنی برآورده ساختن نیازهای آدمی. روالی که انسانهای پیش از ما به آنها پرداخته‌اند. 
در وجودم ظرفیتی همچون باطری تهی از هرچیزی را یافته‌ام که حتی با فراهم کردن تسهیلات زندگی، ذره‌ای پرنخواهد شد. و این ظرفیت و به مثال همان باطری، از ابتدای خلقت بشر در وجود همه‌ی انسانها نهادینه شده است. فقط کافی‌ست زنگ سوال "که چه؟" در وجودمان نواخته شود.

مقصود از این طرز فکر و نوشته‌هایم این است که خودم را از بالا نگاه کنم تا اشراف و دید کامل‌تری به خود، زندگی و جهان پیرامون داشته باشم تا روحم را که در زنجیر خواسته‌های مادی و جسمی پیچیده شده، رها کنم.
به خداوند نزدیک بودن مختص پیامبران و برگزیدگان او نیست. در هر انسانی این قابلیت نهفته است، فقط باید آگاه و صبور بود. و در کنار دیگر فعالیتهای مسیر زندگی‌عادی خود، برای وارد شدن به آن مسیر ویژه توجه و تلاش مبسوط داشته باشیم. تنها راه شارژ آن باطری طی کردن همین مسیر است. 
هیچ‌گاه نمی‌توانم از اشخاصی چون پیامبران و هر انسانی که در جوار خداوند قرار گرفته‌اند توقع کنم از بالا به من نگاه نکنند. به منی که عمرم را صرف داشته‌های ناچیز کرده‌ام و بالاخره مرگ بین دارایی‌های مادی و اصل وجودم، فاصله‌ای عظیم خواهد انداخت و در زندگی بعدی (پس از مرگ) من خواهم ماند و آن ظرف تهیِ وجود.
مگر می‌شود در دامنه کوه متوقف بمانم و از کسی که قله زندگی را فتح کرده و یا در حال صعود است، توقع داشته باشم به من نگاه بیاندازد و آن نگاه از بالا نباشد. این گلایه و شکایت ثمری نخواهد داشت جز آنکه مسیر صعود را یافته و در پیمودن آن تلاش کنم.
آن ظرف تهی وجود می‌خواهد که به اصل وجود به عبارتی به سرزمین شگفت مخفی درون خود دست یابیم. پیامبران و دیگر کسانی که به روح بزرگ خلقت خود دست یافته‌اند و از جایگاه والایشان به ما نگاه می‌کنند قطعا همین امر یعنی قرار گرفتن در این مسیر را از ما می‌خواهند تا دیگر آن نگاه‌ بالا به نگاهی موازی و رو در رو مبدل شود. آن زمان از آنان قدردانی خواهیم کرد. زیرا به تجلی اصل وجود نزدیک‌ شده و یا به آن دست یافته‌ایم.

از متن کتاب "نیروی حال"

وقتی کسی نزدِ پزشک می‌رود و می‌گوید: «من صدایی در سرم می‌شنوم»، بی‌تردید، آن پزشک او را به یک روانپزشک معرفی می‌کند.
واقعیت آن است که تقریباً همه‌ی آدم‌ها همیشه صدا یا صداهایی در سرِ خود می‌شنوند: روندِ بی‌اختیارِ فکر، که نمی‌دانی توانِ آن را داری که متوقف‌اَش کنی. مدام، در فکر، با خود حرف می‌زنی.
حتماً در خیابان به آدم‌هایی «دیوانه» برخورده‌ای که مدام با خودشان حرف می‌زنند. خُب، وضعیتِ آن‌ها با وضعیت تو و بسیاری از آدم‌های نُرمالِ دیگر چندان تفاوتی ندارد. تنها تفاوتِ تو با آن‌ها این است که آن‌ها بلندبلند حرف می‌زنند و تو یواش و آهسته.
این صدا، در سرِ تو تفسیر می‌کند، نظریه می‌دهد، قضاوت می‌کند، مقایسه می‌کند، شکایت می‌کند، خوشش می‌آید، بدش می‌آید، و...

معجزه‌ای به نام باران

از اواخر بهار که هوا به سرعت گرم شد و دیگر از باران خبری نشد یاد سالهای کودکی‌ام افتادم که هوای ابری و بارانی ابراز وجود می‌کرد. دقیق نمی‌دانم اثر باران را در چند تابستان سال گذشته ندیدم. اما بسیار تابستان‌های بدون باران سپری شده است.

تا قبل از دیروز در دلم با خدا حرف زدم که خدایا دلم برای باران و آسمان ابری تنگ شده است. هوا چنان گرم و داغ شده بود که بارش باران را معجزه می‌پنداشتم تا این حد که وقتی چند تکه ابر در آسمان می‌دیدم خدا را شکر می‌کردم. از عصر دیروز آسمان ابری و بارانی شد و از نیمه شب باران بارش گرفت. و این اتفاق را معجزه تلقی کردم.

خدایا شکر. باز باران می‌خواهم. این روزهای ابری همچنان ادامه یابد.

ابدی شدن

نکته جالب و غیرقابل فهم زندگی برای من این است که عمرمان را صرف به دست آوردن چیزهایی می‌کنیم که در نهایت با ترک از دنیا آنها را جا می‌گذاریم و می‌رویم.
دیگران را نمی‌دانم، ولی لااقل برای من مهم است که برای به دست آوردن چیزی ابدی تلاش کنم. قصد ندارم وانمود کنم که بهتر از دیگران هستم ولی می‌بینم کمتر کسی به این نکته اندیشیده است. و شاهد آدمهایی در اطرافم هستم که برای پول و قدرت و سلطه چه کارهایی می‌کنند. جنون نیاز به پول و غیره بی‌خردی را در وجودمان تزریق می‌کند تا حدی که فراموش می‌کنیم اینجا محل گذر است.
چه خوشتان بیاید یا نیاید بنده طرز فکری متفاوت نسبت به دیگران دارم و نمی‌توانم نصیحت‌هایی همچون خوش‌بین بودن را بپذیرم. چون نه بدبینی را قبول دارم و نه خوش‌بینی. هرکدام‌شان به بیراهه ختم می‌شود.
اعتماد کامل به خدا و قدرتش ابتدا در اندیشه و سپس در عمل تنها راه نجات بشر است. و این یک حقیقت است و نه خوش‌بینی یا بدبینی.
هرکسی به این مرحله برسد خواهد دید که نیازی به تلاش برای به دست آوردن بیشتر و بیشتر نیست و نیازهایش در حد لازم برآورده خواهد شد و هرچه بیشتر به سمت خداوند گام بردارد چشم‌هایش به مواردی شگرف بینا می‌شود که تاکنون از آن غافل بوده است.
هرکسی متفاوت خواهد شد وقتی در پی حقیقت و ابدی باشد.

شاید از عجایب باشد

گاهی اوقات با دیدن یک غریبه دلم می خواهد از او دعوت کنم و دستش را بگیرم و در جایی مثل کافه با هم چای و قهوه ای بنوشیم و گپ بزنیم. و البته این کار بدون هیچ نگرانی از عرف و شرع و پچ پچ های دیگران و غیره و غیره و غیره... (با عرض معذرت بدون هیچ کوفت و زهرماری)

شاهکار به قیمت تنهایی

درد تنهایی کشیدن مثل کشیدن خط‌های رنگی روی کاغذ سفید، شاهکاری می‌سازد به نام دیوانگی و من این شاهکار را به قیمت همه فصل‌های قشنگ زندگی‌ام خریده‌ام.

تو  هر چه  می‌خواهی  مرا بخوان
                                            دیوانه
                                             خودخواه
                                               بی احساس
                                                               نمی فروشم!

میراث قدرت

قدرت در هر مقطع و و در هرنوع سمتی که تعریف شود نیاز به درک و شعور خاص خود دارد. و اگر چنین نباشد تبدیل به غرور، خودخواهی، منفعت‌طلبی، تزویر و در نهایت مورد تنفر همگان می‌شود. 
بدتر اینکه این روال، میراثی ماندگار  خواهد شد. به عبارتی قدرت یعنی ظالم‌پروری.

خدای عزیز

در دنیایی به دنیا می‌آییم که ساز و کار و قدرت را دیگران در دست گرفتند و همه چیزش را با متر پول و رابطه معین کرده‌اند. خدای عزیز آخر این چه کاریست و چرا در اینجا متولد شده‌ام. منی که در هیچ‌یک از تغییرات و تصمیم‌گیری‌ها، هیچ نقشی نداشته و ندارم و باید با وضع موجود سر کنم. چرا باید عده‌ای بی‌عقل پول را به منشا قدرت تبدیل کرده تا دیگران از صبح تا شب در پی کسب آن، شب و روز خود را هدر دهند.
خدای عزیز من اینجا را نمی‌خواهم. با چه زبانی و چه دلی بیان کنم که مرا بازگردان به همانجا که قبل از تولد بودم و یا حتی عدم. 

خداحافظ تابستان عزیز!

گفته بودم از تابستان، بخاطر گرمایش چندان خوشم نمی‌‌آید. 
از نیمه‌ی مرداد ماه چنان به سرعت گذشت که الان در حیرتم که هوای پاییزی چه وقت بر شهریور چیره شده است.
این تابستان را با تمام گرمایی که داشت دوستش داشتم. خداحافظ تابستان عزیز.
تابستان 94 برایم عزیز است، زیرا شروع فصل جدیدی از زندگی‌ام را رقم زده است. 
خدایا چقدر دوستت دارم. تو را شکر می‌کنم به خاطر همه چیز. 


پی‌نوشت: 
این نوشته جزو یکی از پست‌های قدیمی است که در پاییز دو سال پیش در پرشین بلاگ نوشته یودم و اواخر پاییز آن وبلاگ را حذف کردم. در روزهای نخستین پاییز نمی‌دانستم خزانی واقعی در پیش‌رو دارم. دیری نگذشت که پاییز روزگار با من کاری کرد که روزهای داغ تابستان نه فقط جسمم را بلکه قلبم را نیز می‌آزارد. حتی باعث شد از از فصل تولد خودم (پاییز) متنفر بشوم.

به من ثابت شده که نباید به روال ساده زندگی توجه کنم. دیگر یک پیام را چقدر واضح‌تر از این به من بدهند.

ماهی در احساس آب

من در خیال بی‌نهایت خود نمی‌گنجم؛
بدون آن هم زنده نمی‌مانم.
همانند ماهی در نهر آب هستم که اگر از آن به خشکی بیافتم می‌میرم.
من در وجود احساس خودم زنده هستم.
بدون احساس خود، مرده‌ای بیش نیستم.
همچون ماهی‌ احساسِ آب

این جهان و اهل او

این جهان و اهل او بی‌حاصل‌اند

هر دو اندر بی‌وفایی یکدل‌اند

زادهٔ دنیا چو دنیا بی‌وفاست

گرچه رو آرد به تو آن رو قفاست


دیگه مثل سابق از رفتارها و دورویی آدم‌ها عصبانی و آنچنان شدید ناراحت نمی‌شوم. فقط آن لحظه کمی دلخوری پیش می‌آید و تمام. این شعر مولانا و تجربه‌ی زندگی با دیگران به من ثابت کرده که عصبانی شدن و به دل گرفتن دلخوری‌ها، بسیار بیهوده است. بعد از این کاری را که لازم می‌دانم انجام می‌دهم و برای بسیاری از اطرافیان در محل کار و بعضی دوستان علتی را توضیح نخواهم داد. چون توضیح دادن نشانه‌ی ضعفه. وقتی بیشتر توضیح بدهید، بیشتر ضعیف هستید. یعنی قدرت در این هست آن کاری که درست می‌دانید انجام بدهید. حقیقت هیچ‌وقت پنهان نخواهد ماند. بالاخره روزی (یکسال، دوسال و یا ده سال) کسانی که قضاوت کردند خواهند فهمید که آن‌طوری نبوده که فکر می‌کردند. 

هرچه بیشتر توضیح بدهیم بیشتر فحش می‌دهند، بیشتر حمله می‌کنند. سپس به جایی می‌رسیم که گریه می‌کنیم و بعد که گریه می‌‌کنیم بیشتر فحش می‌دهند و بیشتر حمله می‌کنند. خیلی بامزه است این ماجرا در جامعه‌ی ما.

اخراج از بهشت

حس و حال آدمی را دارم که مدتی در بهشت زندگی کرده و پس از آن به زمین پرت شده‌ باشم. اکنون این زمین و این دنیا برای من به مثابه اسارت است. هیچ‌چیزی جز خیال آن بهشت مرا راضی نگه نمی‌دارد. 
از خود گله‌مند هستم که چرا آن زمان قدر بهشت را ندانستم تا آنقدر سقوط کنم و حال در اینجا در عذاب به سر ببرم. خدایا کمکم کن. من از این خواب اسارت متنفرم. از دنیایی که هیچ‌چیزش به هیچ‌چیز نمی‌ارزد و تنها تو هستی که می‌توان در کنارت آرامش داشت. با تو بودن یعنی بهشت. فقط به تو فکر کردن و رضایت تو را به دست آوردن یعنی نوشیدن آب از زلال‌ترین چشمه‌ها و داشتن توجه تو، بهترین داشته‌هاست.
خداوندا کمکم کن تا از حصر تن رها شوم و تنها تو را خواستن تمامیت وجودم شود. 

Her

نگاه کن رنگ غروب خورشید را. این بار با غروب دیروز چقدر فرق دارد. دیروز خورشید پرنور بود. اما امروز درخشانتر و بسیار دیدنی‌ست.

افکارت را نسبت به این رنگ‌ها بگو. حس‌ات را نسبت به لمس انگشتانم که دستت را گرفته با کلمات توصیف کن. صدایت شنیدنی‌ست.
بگو امروز به چه چیزهایی فکر می‌کردی. حتی اگر خواب بودم در گوشم زمزمه کن. چون عاشق طرز نگاه تو به زندگی هستم. بسیار خوشحالم که کنار تو هستم و زندگی را از طریق چشمان تو می‌بینم.
امشب ستاره‌ها با تمام ستاره‌های شب‌های گذشته، حتما فرق دارند. هم در تعداد و هم در رنگ نور‌شان. انگشت اشاره‌ات را در دستان من بگذار تا با هم آنها را بشماریم. یک...، چهار، ده، سی‌وپنج و...
چشمان تو بسته شدند و اندکی پس از تو چشمانم به قعر خواب فرو می‌رود. قول بده فردا هم مثل امروز بدون هیچ‌خیالی، فارغ از دیگران و فردا و دغدغه‌های پوچ این دنیا، لحظه‌هایت را با من درمیان بگذاری. گویی در جایی جز این دنیا، فقط تو هستی و من. تنها چیزی که برای فکر کردن برای یکدیگر هست، من و تو هستیم. برای من تنها به دست آوردنی که هست، فقط تو هستی. 
پس بیدارم کن. نه از خواب با تو بودن. بلکه از خواب بی‌تو بودن. برای بیدار شدن در دنیایی که فقط با تو هستم. با تویی که هیچ‌وقت در این دنیای پرهیاهوی بهم ریخته نبودی.

- این نوشته متاثر از تماشای فیلم Her می‌باشد.
خلق اطفالند جز مست خدا
نیست بالغ جز رهیده از هوا

گفت دنیا لعب و لهوست و شما
کودکیت و راست فرماید خدا

---------------------------

مرگ قطعیه،
اما زندگی پر از احتمالاته